السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )
622
قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )
آراسته شده بود . در سمت راست تخت ، هشتاد تخت طلايى بود كه با زبرجد سبز آراسته شده بود و در سمت چپ نيز هشتاد تخت سيمين بود كه با ياقوت سرخ آراسته شده بود و بزرگان و دانشمندان و سران كشور بر اين تختها تكيه مىزدند . پادشاه سرانجام بر تخت پادشاهىاش جلوس كرد و تاج پادشاهى را بر سر نهاد كه از طلا بود كه هفت تكه بود و بر هرتكهاى درّى سپيد نورافشانى مىكرد . در هرطرف دقيوس ، سه مشاور بودند كه سه مشاور سمت راست ، « تمليخا » ، « مكسلمينا » و « منشيلينا » نام داشتند و سه مشاور سمت چپ « مرنوس » ، « ديرنوس » و « شاذريوس » بودند . روزى به دقيوس خبرآوردند كه لشكرى بزرگ از فارس سرزمين او را محاصره كردهاند . پادشاه از اين خبر بسيار اندوهگين شد . « تمليخا » با ديدن اندوه دقيوس با خود گفت : اگر به راستى او خداى ماست پس چرا از اين خبر اندوهگين شد ؟ ( آيا او قادر نيست كه اين مشكل را رفع كند ؟ ) تمليخا نظرش را با مشاوران ديگر در ميان گذاشت و گفت : « دقيوس خداى ما نيست بلكه خداى ما كسى است كه آسمان را بدون ستون آفريد و خورشيد و ماه را دو نشانهء آشكار در ميان ما قرار داد و زمين هموار را بر روى آبهاى پر تلاطم آفريد و با آفرينش رشته كوهها ، از لرزش زمين جلوگيرى كرد . او مرا از شكم مادرم بيرون آورد و مرا پرورش نمود . » آنان دريافتند كه دقيوس خدا نيست و خداوند را به خاطر رهيافتگى خود سپاس گفتند و از شهر گريختند . آنان مسافتى را با مركب طى كردند ولى در ميانهء راه ناچار شدند پياده به سفر ادامه دهند و هفت فرسخ را پا برهنه پيمودند در حالى كه خون از كف پاى آنان جارى بود . آنان در ميانهء راه چوپانى را ديدند و چون دريافتند كه او مورد اعتماد است راز خود را با او گفتند . چوپان با شنيدن سخنان آنان ، گوسفندان را به صاحبش بازگرداند و همراه آنان راهى شد . در اين هنگام سگى كه به رنگ سياه